|
تقدیم به دختر پرپر شده راه آزادی قاتل را همگان می شناسند، قاتل سید علی خامنه ای نام دارد… تجلی حیوانیت انسان است، گرگ انسان است. آمده است تا شادی و آزادی را ذبح کند و خورشید زندگی را بزیر بکشد. آمده است تا مهربانی و انسانیت را خرد کند. بیقلبی که پروانههای گلگون عشق را در درون سینههای مهر گردن می زند؟ با قمه آمده است تا گردن نازک و زیبای مهربانی و عشق و شادی و آزادی، و سیب بلورین شان را، شقه کندسرانجام جهان واپسین تپش قلب آزادی را از پشت بلور اشک دید. ندا در تظاهرات روز شنبه کشته شد ,کسی که مرگ را نمیشناخت و معنای آن را گویی نمیدانست. جهان سیمای او را دید, سیمای سفید و شفاف انسانی که برای دست یابی به ذره ای آزادی به خیابان آمده بود. جهان پیکر خونین ساقهی معطر و ترد آزادی در ایران را, با چشمانی حیرت زده تماشا کرد. ندا آمده بود تا در گردونهی عشق و آزادی به مهر و دوستی هلهله کند و ندای آزادی سر دهد. قاتل را همگان می شناسند, قاتل سید علی
خامنه ای نام دارد و لباس پیامبر اسلام اورا درون خود پیچیده است.
به دلم گفته بودم خفه شود؛ بيچاره کر بود و نشنيد! سايه ام را مي خواهم!
و باز هم... سايه ام را مي خواهم! پسری هستم که بیست و یک سال پیش در فصل تابستان و ماه مرداد به این دنیا آمدم، که اگر در دستان خودم بود انتخابی غیر از این را داشتم. آریا ۱۳۸۷/۶/۰۵ ساعت۰۹۰۲ خيالم در شوق آمدن پاييز به نگاهم تلنگر باراني مي زند و دلم... قرار بر اين بود وقتي آمدي اولين پاييز با هم بودنمان را، با بوسه پروانه ها آذين ببندم. قرار بر اين بود وقتي آمدي اولين پاييز با هم بودنمان را، با عطر محبوبه شبها غسل تعميد دهم. قرار بر اين بود وقتي آمدي اولين پاييز با هم بودنمان را، به تمامي نگاههاي منتظر خبر دهم. قرار بر اين بود وقتي آمدي اولين پاييز با هم بودنمان را، در تمامي سكوت هاي در حسرت ِ فرياد جار بزنم. تو آمدي... تو ماندي... پاييز هم آمد... اما... چقدر دوري از نگاهم. چقدر گرماي دستانت بر روي گونهء فرداهايم كمرنگ است. چقدر عطر سكوتت بر روي لحظه هايم خاموش است. چقدر سرشارم از انتظار. چقدر پُرم از جاده. هستي اما... بودنت شده است سايه و نبودنت... گويي چه باشي و چه نباشي پاييز براي نگاهم تنها مفهوم انتظار را هجي مي كند و تو... گويي قرار نيست شانه هايت را براي خالي كردن اين بغض به سرم بسپاري. گويي قرار نيست در آغوشت اين تن لرزان را گرم كني. گويي قرار نيست لحظه اي سرشار از عشق باشي. گويي قرار نيست لحظه اي آریا را باور كني. گويي قرار نيست لحظه اي دلتنگ باشي. چه تلخ است كم داشتن باورت را. چه تلخ است بگويي هستي اما... و من... هستم و بودنم را باور نداري! از اين نبودن ها و بودن هاي بي باور خسته ام. از اين همه بغض فرو خورده خسته ام. از اين هق هق كال خسته ام. از اين همه دلتنگي كه مي دانم تنها تو را خسته كرده، خسته ام. تا به كي جار بزنم خسته ام؟ تا به كي جار بزنم دستهايم را بگير؟ تا به كي جار بزنم از تاريكي مي ترسم؟ تا به كي جار بزنم آنهنگام كه بايد باشي باش؟ تا به كي جار بزنم اين بغض دارد خفه ام مي كند؟ تا به كي جار بزنم بيتابم؟ تا به كي جار بزنم دلتنگم؟ تا به كي جار بزنم دل داده ام؟ تا به كي جار بزنم سهم من باش؟ تا به كي جار بزنم آریا را اينگونه نشكن؟ تا به كي جار بزنم و تو تنها... سكوت كني... تا به كي آریا باشم و تو... پاييز آمده است. به آریا نظاره كن كه بيتاب ِ تو و باران و پاييز، گيسوانش را به نسيم سپرده است... به آریا بنگر... نمي ترسي باز هم در پاييز چشم انتظار بماند و پرپر شود؟ نمي ترسي اين همه عشق را سوار بر باد در ناكجا آباد رها كند؟ به حرمت پاييز لحظه اي باش!
آتیلا- 1/7/1384
------------------
باور دارم اين پاييز با هر پاييز متفاوت است. اين پاييز تو را دارم.
نوشته شده در ساعت 2:43 - آتیلا ملکی
تاپ، تاپ، تاپ... دلم را مي گويم من مي گويم: نيمکت مي خواهم! تو مي گويي: خسته اي؟ و من فقط نگاهت مي کنم! :. جمعه ۳اسفند،۱۳۸٦ .:
خوابم مي آيد! عادت کرده ام به تنگناي ماندن!!!
خداي من! ممنونم... همين!
فردا آرزوهايمان را بر سر درخت ِ حسرت، دار مي زنند! اينبار نه حيران فوت كردن و نكردن جمعه، 18 اسفند، 1385
من سکوت مي کنم و تو بگو! جاده را مي بيني؟... فقط جاده را مي گويم! نوشته شده در ساعت 2:10 توسط آریا
پاهايم را به کدامين بند کشيده ام، حيرانم؟!!! کاش مي توانستم خيالم را عريان کنم!
گاهي بدون شرح بودن هم لذت بخش است! مي خواهم سکوت کنم، همين! ايستاده در پس ديوار شيشه اي حسرت نوازش باران را آه بكشم عاشق شدن آسمان را بنگرم و تازگي تن برگهاي ترك خورده. پاييز را نفس بكشم آسمان را مشت مشت ببويم و بي بوسه نذر ستاره كنم و بينديشم مي توان از نو عاشق شد. حال كه تمامي آرزوهايم را به دار كشيده ام حتي داشتن دستاني از جنس نور معنايي ندارد دارد؟
آریا-۱۷/۹/1385
-------------
و اينبار اتفاقي از جنس تو! و دستها نظمها را برد بادها برگها و صداها. دستها خاکها را برد برفها ابرها نشانهها رنجها زردها شبها ماهها و حتی فاصلهها، در خطوط منظم فاصلههای تعريف شدهی خطوط ِ موازي. دستها ما را با هم تا هم برد!
آشنا- آبان ۱۳۸۵
نوشته شده در ساعت 1:42 - آریا حقیقت دارد من از ابتدای هر باران قطرهای دزدیدهام به سبکی دریا آشنای دستها و همهی نگاهها. این نمنم باران تمامی ندارد هرچه میبارد این سینه بیشتر میسوزد و این... باورم میشود که بهانه است: انتظار نیامدنات. حتی آنروز که حیران اینهمه آشنایی بودم و پرسیدم: کجای این نبودن روزی سرک کشیدهای؟! من آغاز تمام دلتنگیهای زمینام و تو انتهای بکر زمان. در نور بایستم و دنبال تاریکی بدوم لبخند بزنم و نگاهام سکوت کند دستهایت را نوازش کنم و در دل بغض کنم. تو مکرر اشتباه ببینی و من اشتباهات امروز را به حساب دیروز بگذارم و باز فال حافظ بگیرم. واژهها را گم کردهام و نگاهام در پی آنها میدود و دلام... میخواهم تو را میان شراب ِشعر از نو جان دهم از نو بخوانمات و تو از نو بنویسی و باور کنی خیانت به دستهایمان نمیآید! باشد! از نو به آغاز باز میگردیم بیهراس از انتهای زمین و زمان. نه من قطرهای میدزدم و نه تو اشتباهی میکنی!
آریا- ۱۷/۹/1385 ------------
تردید داشتم، باشد یا نه... مثل همیشه، رد شدم!
نوشته شده در ساعت 1:53 - آریا سه شنبه، ۱۷آذر1385
میخواهم فریاد بزنم! نه جار عقل نه عشق نه امروز نه فردا نه بودن نه نبودن! هیچ... اینبار خالیتر گنگتر حبابتر و پر جرمتر از همیشه. و شاید... بیگناهتر! حضورم را بخش میکنم هجی میگذارم و بعد... بعدش را قبلتر کردهام. حالا... من از این دستها گریزانام. از این نگاه از این من ِبی من! از تکتک حروفی که نامام را میسازند؛ و هر آنچه مرا بهمن پیوند میزند. از کولهبار سنگین به دوش کشیدن! و شانههایی که میدانم... پوشالیاند! از همه گریزانام! گویی باید جایی دیگر روزی دیگر میآمدم دستهایم را نشان میدادم و میگفتم این منام! من! وتو... هیچ! دستی ندارم نگاهی منی حتی... نامی. دارم؟ خستهام! خ... س... ت... ه!
آریا- 17/۹/1385
نوشته شده در ساعت 2:29 - آریا
نه عشقت را مي خواهم، نه بودنت را. آغوشت را هم، به هر احمقي که دلت مي خواهد ببخش! براي من تا همين جا، حماقت کافيست!!! عشق متعفنت را از من دور کن!!! من از نگاه هر جايي ات خسته ام. دور شو از من! می روم... نمی دانم به کجا... نمی دانم چه زمان پاهایم عزم بازگشت کنند. نمی دانم وقتی می روم لبخندی بدرقه ام می کند یا نه... نمی دانم وقتی نیستم دلی دلتنگم می شود یا نه... نمی دانم وقتی آمدنم دور شود چشمی چشم انتظارم می ماند یا نه... هیچ نمی دانم. تنها می دانم باید بروم. مراقب دلهایتان باشید... نکند سرمای پاییز بر دلهایتان بنشیند. هر چه باشد دلهایتان آنقدر ظریف است که می ترسم پاییز... آریا به فدای دلهای بارانی و چشمان بهاریتان. باز هم می گویم... مراقب دلهایتان باشید. مراقب دلهایتان باشید آریا ملکی-1۵/7/۸۵ تو بمان! من می روم... اینبار من کوچ می کنم... می روم تا تو هوای رفتن نکنی... می روم تا تو فردایت را به حضور ِ امروز من نبازی. من می روم. اما تو را به باران سوگند... آن زمان که آریا دور شد از نگاهت، آن زمان که حضورم رنگ باخت در آرزوهایت، هر زمان که باران را باریدن گرفت، من را به یاد آر... تنها همین... آریا را در باران به یاد آر... .....
باز من اينجا نشسته ام منتظر ِ تو و تو... در خيالت به دنبال خيالم گرگم به هوا بازي مي كني و هي دلتنگم مي شوي. هي من گم مي شوم در تو و تو مرا در نگاهت از نو ميابي! هي تو حل مي شوي در من و من با دستانم از نو تو را جان مي دهم. هي نوازشم مي كني و من در سكوت در نگاهت خيره مي مانم. هي انتظار مي كشي من دلتنگ تر شوم و من باز سكوت مي كنم. و من... اينجا نشسته ام مدام به رج بغض هايم افزوده مي شود؛ هي زمزمه مي كنم" پس كجايي؟!" تو در خيالت هي بغض مي كني و هي دلتنگي... هي بيقراري... هي صدايم مي كني... اما من اينجا چيزي نمي شنوم!!! هي گمان مي كنم دور مي شوي و من مي مانم و نبودنت. هي گمان مي كنم سايه مي شوي و من مي مانم و نداشتنت. و تو... گمان مي كني آریا تلخ مي شود و تلخ تر! گمان مي كني آریا سرد مي شود و سرد تر! تو نمي خواهي داشتن ِ آریا برايت خيال باشد؛ و من... نمي خواهم مسح دستانت برايم آرزو شود. نمي خواهم شب بميرد و من و تو بمانيم و يه دنيا حرف ناگفته! نمي خواهم همه باور كنند كه تو نيستي! تا به كي من بايد اينجا بنشينم و تو آنجا حسرت شكستن سكوت من را داشته باشي؟ تا به كي بايد پنهاني عاشق باشيم؟ از نو بخوان... مي دانم كه تو هم دلتنگي. مي دانم كه تو هم بيتابي! مي دانم كه تو هم سرگرداني! و تو... مي داني كه من... هنوز هم ساده ام! هنوز هم باور دارم كه تو نزديك تريني.
. ...... من با تو از زلالي باران گفته ام و صداقت آينه. من با تو از شفافيت خيال گفته ام و شيشه اي بودن رؤيا. من با تو از فردا گفته ام و يك عمر سكوت. من با تو از عشق گفته ام و تا به هميشه حسرت. من با تو از بودن گفته ام و اينهمه جاده. تو با من از آریا گفتي و باران. تو با من از آریا گفتي و بودن. تو با من از آریا گفتي و ماندن. تو با من از آریا گفتي و اينهمه پرواز. تو با من از دلتنگي گفتي و... حالا من بگويم دلتنگت هستم، حالا من بگويم بي تو اين دلتنگي ها دارد كلافه ام مي كند، حالا من بگويم اين نگاه هميشه در انتظار ديگر تنها شفافيت رؤيا را مي بيند. حالا من بگويم دلم هواي عطر محبوبه شب ها را كرده است و خيره شدن در نگاهت را. حالا من بگويم حضور نگاهت برايم طعم خوش سكوت ِ مهتاب را دارد. حالا من بگويم لمس خيالت لحظه اي فراموشم نمي شود. حالا من بگويم تو برايم آواي باراني! گيرم بعد از آن باران هم آمد. حسرت اين همه سال بي باراني هم سراب شد. تو هم در باران بازو در بازوي ِ من پرواز كردي، چتر هم نداشتيم، خيس هم شديم، مشت هايمان را هم از باران پر كرديم و مستانه سر كشيديم، همديگر را هم به دانه هاي باران قسم داديم كه پونه ها را فراموش نكنيم. مدام هم حرف هم را قطع كرديم كه زودتر بگوييم "دوستت دارم"! وقتي قرار نيست بماني و بمانم، ديگر چه فرقي مي كند؟ ديگر چرا راه به راه به اين دل شراره شراره شده اميد واهي بدهيم؟! ديگر چرا راه به راه زمزمه كنم تا هميشه مال من باش؟! ديگر چرا راه به راه در نگاهم خيره شوي و بگويي آریا مال ِ من هستي؟! ديگر چرا راه به راه همديگر را گول بزنيم كه سهم هم هستيم؟! مي داني چقدر از ته دل دعا مي كنم كه از اين خواب بيدار نشوم؟ مي داني چقدر به اين منطق باور داده ام كه سكوت كند؟ لابد تو هم چيزهايي را پس زده اي تا به اينجا رسيده اي. از چشمانت مي خوانم كه از آمدن فردا مي هراسي. بيقراري نكن... سهم تو از من، آریا است كه همان ابتداي راه به نگاهت بخشيدم! و سهم من از تو همان همه اي است كه از آن بي نصيبم! بعد از اين اگر نباشي و نباشم چيزي از نازنين باقي نمانده كه ببخشد! من نگران اينهمه تكليف كه سرگردان نبودنمان مي شوند، هستم! اگر اين رؤيا تمام شود، تكليف اين همه دانه هاي باران نگاهمان چه مي شود؟ تكليف اين همه انتظار ِ باران چه مي شود؟ تكليف اين همه سكوت ِ خفته چه مي شود؟ اصلا" تكليف عطر مريم ِ نوشته هايم چه مي شود؟ نوشته هايم بدون تو و باران و سكوت و عطر مريم، ديگر رنگي ندارد! دارد؟... من نگران دلهايمان هستم!!!
آریا- ۱۵/۷/138۵
------------- نمي داني با دلم چه كردي وقتي كه گفتي دلتنگي هايم دارد رنگ "لوسبازي" مي گيرد! نمي داني چه كردي!
نوشته شده در ساعت 19:20 - آریا ملکی
تا به کي فريادم را با بالشم خفه کنم؟ دلم مي خواست دنيا را وارونه مي ديدم!
قاب پنجره براي چشم انتظاري هايم، عجيب تنگ شده است! ........ ........ ........ ........
|
About![]()
درباره ی من! .: Archivesتیر 1388خرداد 1387 اسفند 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
نسرین(داستان های من ) |