تبليغاتX
قفس طلایی

قفس طلایی

برای کسانی که خسته اند.......مثل خودم

تقدیم به دختر پرپر شده راه آزادی


photo1245613512

قاتل را همگان می شناسند، قاتل سید علی خامنه ای نام دارد… تجلی حیوانیت انسان است، گرگ انسان است. آمده است تا شادی و آزادی را ذبح کند و خورشید زندگی‌ را بزیر بکشد. آمده است تا مهربانی و انسانیت را خرد کند. بی‌قلبی که پروانه‌های گلگون عشق را در درون سینه‌های مهر گردن می زند؟ با قمه آمده است تا گردن نازک و زیبای مهربانی و عشق و شادی و آزادی، و سیب بلورین شان را، شقه کندسرانجام جهان واپسین تپش قلب آزادی را از پشت بلور اشک دید. ندا در تظاهرات روز شنبه کشته شد ,کسی که مرگ را نمی‌شناخت و معنای آن را گویی نمی‌دانست. جهان سیمای او را دید, سیمای سفید و شفاف انسانی که برای دست یابی به ذره ای آزادی به خیابان آمده بود. جهان پیکر خونین ساقه‌ی معطر و ترد آزادی در ایران را, با چشمانی حیرت زده تماشا کرد. ندا آمده بود تا در گردونه‌ی عشق و آزادی به مهر و دوستی هلهله کند و ندای آزادی سر دهد.

قاتل را همگان می شناسند, قاتل سید علی خامنه ای نام دارد و لباس پیامبر اسلام اورا درون خود پیچیده است.
تجلی حیوانیت انسان است, گرگ انسان است. آمده است تا شادی و آزادی را ذبح کند و خورشید زندگی‌ را بزیر بکشد. آمده است تا مهربانی و انسانیت را خرد کند. بی‌قلبی که پروانه‌های گلگون عشق را در درون سینه‌های مهر گردن می زند؟ با قمه آمده است تا گردن نازک و زیبای مهربانی و عشق و شادی و آزادی، و سیب بلورین شان را, شقه کند.
ندا کشته شد من اما هنوز می خواهم بدانم در آن لحظه‌های دردناک که زندگی درون سینه‌اش پَرپَر می‌زد به چه فکر می‌کرد، و چشمان اش، آن روشنای مهر و عشق به کجا خیره مانده بود, به ابرهای تیره‌ی خشم و نفرت و بی عدالتی که به سوی اش می‌آمدند یا به رنگین کمانی که لابلای پلک های اش مهربانی و عشق و آزادی را نقش می زدند؟ می خواهم بدانم به چه فکر می‌کرد؟
نگاه اش که جهانِ معصومیت بود، و کلام اش ندای آزادی اما فریاد می زد:
“چرا؟ چرا؟ من فقط ذره ای آزادی را فریاد کردم, ذره ای آزادی”.
و هنوز چشم‌های جهان خیره‌ی دهان اوست, تا شاید بار دیگر غنچه های لبان سرخ اش را بگشاید و آزادی را فریاد کند.
و من بادیدن چندباره ی آخرین نفس تو, از پشت بلور اشک فریاد می زنم:
مگر تو چه کرده بودی ندا؟ که بی‌قلب، پروانه‌های گلگون عشق را در درون سینه‌های پر مهرت گردن زد؟
به من بگو ندا آن هنگام به چه می اندیشیدی؟ به بارش گلبرگ‌های رنگین چشم‌های خواهرانت یا توفان شکوفه در نگاه برادرهایت؟ به چه می‌اندیشیدی ندا، به نرمه بال‌های تُرد پروانه‌ای که هنوز بر سر انگشتانت بود، به چه؟ تو که جز عشق و مهربانی و آزادی کلامی نگفته بودی, بگو، بگو، به چه فکر می‌کردی؟ تو که جز آزادی واژه‌ای دیگر بر زبان و ذهن نداشتی. زبانه ی آزادی, بگو، به چه فکر می‌کردی؟ تو که معنای کینه را نمی‌دانستی، فقط مهر و دوستی را می‌شناختی غنچه‌ی پَرپَر من، گُلِ من.
من, و ما تو را می‌بینم, تو آیا مرا و ما را می‌بینی؟ پرنده‌ی کوچک، پرنده‌ی بال و پَر شکسته‌ام، گنجشکک سر بریده‌ام، مرا و ما را می‌بینی؟ مرا که قطره اشکی شده‌ام برای تو، قطره‌ی اشکی.
ندا, به من بگو, برای زندگی کردن چقدر باید بمیریم؟

+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/01ساعت21:46توسط آتیلا ملکی | |

    

به دلم گفته بودم خفه شود؛

بيچاره کر بود و نشنيد!              

                         

 

  

سايه ام را مي خواهم! 

                             

و باز هم...

سايه ام را مي خواهم!

 

                     

  پسری هستم که بیست و یک سال پیش در فصل تابستان و ماه مرداد به این دنیا آمدم، که اگر در دستان خودم بود انتخابی غیر از این را داشتم.
شاید وقت آن رسیده باشد که خیلی چیزها رو بیان کنم و دگر در خود نریزم، پس این پست، فریادیست از جانب من، که میخواهم از اینجا آغاز کنم!
کلمه ی "من"، لغتی که حیات، زندگی و هستی هر انسانی در آن خلاصه شده، چه بد چه خوب خواسته یا ناخواسته آن لغت تنها "من" است و بیان و مفهوم آن خلاصه ایست از زندگی خوب یا بد هر کسی!
پس بنابراین آغاز فریادم تنها، من است ...
من در این فریاد نیازی به هیچگونه سوگندی ندارم چرا که قلب محزونم بهترین گواه است، من در این فریاد قصد محکوم و قاضی کردن هیچ کسی را ندارم، چرا که هر کس قاضی هست، تنها برای خود!
تنها چیزی که تا به حال باعث دلگرمی و افتخارم نسبت به خودم شده، صداقتم در عشق، دوستی و زندگی ام بوده و سعی بر حفظ آن هم خواهم داشت. گاهی احساس میکنم که همین موضوع باعث تنها بودنم در این زمانه ی بی احساس شده، گاهی هم نه! اما این احساس هر چه که هست به من امید به زندگی میده ...
آدمی هستم که منطقم با احساسم یکی نیست، اما همیشه سعی بر آن داشتم که همه ی انتخابهایم را از روی احساساتم انجام بدم! پس با صراحت میتوانم فریاد کنم که انسان منطقی نیستم، چون منطق احساسات را به منطق خود ترجیح میدهم، آری برای من احساسات نسبت به منطقات در الویت است و همیشه از روی احساسات و جدا از ترحم تصمیم میگیرم.
در زندگی چیزهای عجیبی همانند اکثر آدما دیده و حس کردم، اما عجیب ترین آنها، مقصدی است که انسانها برای نابود کردن احساساتشان، در حال طی کردن هستند! نمیتوانم در رابطه اش فکر کنم چه رسد به درک ...
فریادها زیاد است و زمان اندک، بگذار تا آبی در این آتشکده بریزیم، چون کسی نیست که به آنها گوش بسپارد! این هم بهانه ای برای پایان دادن فریادهاست!

 آریا ۱۳۸۷/۶/۰۵  ساعت۰۹۰۲ 

 

خيالم در شوق آمدن پاييز به نگاهم تلنگر باراني مي زند و دلم...

قرار بر اين بود وقتي آمدي اولين پاييز با هم بودنمان را، با بوسه

پروانه ها آذين ببندم.

قرار بر اين بود وقتي آمدي اولين پاييز با هم بودنمان را، با عطر

محبوبه شبها غسل تعميد دهم.

قرار بر اين بود وقتي آمدي اولين پاييز با هم بودنمان را، به تمامي

نگاههاي منتظر خبر دهم.

قرار بر اين بود وقتي آمدي اولين پاييز با هم بودنمان را، در تمامي

سكوت هاي در حسرت ِ فرياد جار بزنم.

تو آمدي...

تو ماندي...

پاييز هم آمد...

اما...

چقدر دوري از نگاهم.

چقدر گرماي دستانت بر روي گونهء فرداهايم كمرنگ است.

چقدر عطر سكوتت بر روي لحظه هايم خاموش است.

چقدر سرشارم از انتظار.

چقدر پُرم از جاده.

هستي اما...

بودنت شده است سايه و نبودنت...

گويي چه باشي و چه نباشي پاييز براي نگاهم تنها مفهوم انتظار را هجي مي

كند و تو...

گويي قرار نيست شانه هايت را براي خالي كردن اين بغض به سرم بسپاري.

گويي قرار نيست در آغوشت اين تن لرزان را گرم كني.

گويي قرار نيست لحظه اي سرشار از عشق باشي.

گويي قرار نيست لحظه اي آریا را باور كني.

گويي قرار نيست لحظه اي دلتنگ باشي.

چه تلخ است كم داشتن باورت را.

چه تلخ است بگويي هستي اما...

و من...

هستم و بودنم را باور نداري!

از اين نبودن ها و بودن هاي بي باور خسته ام.

از اين همه بغض فرو خورده خسته ام.

از اين هق هق كال خسته ام.

از اين همه دلتنگي كه مي دانم تنها تو را خسته كرده، خسته ام.

تا به كي جار بزنم خسته ام؟

تا به كي جار بزنم دستهايم را بگير؟

تا به كي جار بزنم از تاريكي مي ترسم؟

تا به كي جار بزنم آنهنگام كه بايد باشي باش؟

تا به كي جار بزنم اين بغض دارد خفه ام مي كند؟

تا به كي جار بزنم بيتابم؟

تا به كي جار بزنم دلتنگم؟

تا به كي جار بزنم دل داده ام؟

تا به كي جار بزنم سهم من باش؟

تا به كي جار بزنم آریا را اينگونه نشكن؟

تا به كي جار بزنم و تو تنها... سكوت كني...

تا به كي آریا باشم و تو...

پاييز آمده است.

به آریا نظاره كن كه بيتاب ِ تو و باران و پاييز، گيسوانش را به نسيم

سپرده است...

به آریا بنگر...

نمي ترسي باز هم در پاييز چشم انتظار بماند و پرپر شود؟

نمي ترسي اين همه عشق را سوار بر باد در ناكجا آباد رها كند؟

به حرمت پاييز لحظه اي باش!

آتیلا- 1/7/1384

------------------

باور دارم اين پاييز با هر پاييز متفاوت است.

اين پاييز تو را دارم.

نوشته شده در ساعت 2:43 - آتیلا ملکی

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/30ساعت18:55توسط آتیلا ملکی | |

تاپ، تاپ، تاپ... دلم را مي گويم     

                                

من مي گويم: نيمکت مي خواهم!

تو مي گويي: خسته اي؟

و من فقط نگاهت مي کنم!
 

                               

    :. ۴شنبه  ۱ اسفند،۱۳۸٦ .:
 

 
از اين‌جا تا همان جايي كه انتهاي زمين مي‌نامندش
ايستاده‌ام و ذكر مي‌گويم
به خيال خراب نكردن پل‌هاي پشت‌سرت!
به خيال اين‌زمان
كه كاش تمام شود
و بهار
كه اين‌بار دل‌ام مي‌خواهد
انتظارش را چوب‌خط كنم به‌روي تنهايي‌هاي پشت پنجره‌ام!
اين‌جا يا آنجا
توفيري ندارد وقتي دل‌ات اين‌جاست
وقتي تمام خاطرات‌ات قد مي‌كشند در اتاق‌ام
وقتي بي‌تاب مي‌شوم به چشمان نمناك‌ات
و مسح مي‌كنم رد دستان‌ات را به‌روي دستان‌ام
و  لرزش سكوت‌ام كه مرا به‌ياد باكرگي انگشتان‌ات مي‌اندازند
وقتي قرار بر جنگيدن است و آمدن
قرار بر گره‌زدن است و ماندن
ديگر چرا بي‌تاب صبوري نكردن باشم؟
مي‌ايستم تا اين انار صبوري از كف دهد
ترك بخورد
و سرخي خواب‌هايش را
به رخ روياهاي بي‌رنگ و روي هر شب ِ
دستان ِ هرجايي رانده شده
بكشد!
من آموخته‌ام
در پس تمامي لحظه‌ها
دمي بايد سكوت كرد
به احترام تمامي لحظه‌هايي كه فرصت جوانه‌زدن نداشتند!
من ذكر مي‌گويم براي آشفته نشدن خيال‌ات
براي خورشيد كه روشن كند آسمان زندگاني‌‌ات
و براي ستاره‌ها
كه هر شب به دعا بنشينند براي سبزي فردايت
كاري از من بر نمي‌آيد جز ذكر‌ گقتن و صبوري كردن
لبخند بزن
مي‌گويند جايي ميان تمامي دل‌خوشي‌ها
دستي ايستاده است و فردا خيرات مي‌كند!
 
                                                آریا- اسفندماه1386
نوشته شده در ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط آریا ملکی

                                                                              

                                                      

:. جمعه ۳اسفند،۱۳۸٦ .:
 

 
من ميان خورشيد چيزي شبيه انار يافته‌ام
با پوستی ترک‌خورده از هجران
و دانه‌هایی به زلالی اشک
ميان پيراهن پنهان‌اش كرده‌ام
براي بغض‌هايم شب‌نامه خوانده‌ام
و تن زخم‌ديده‌ی خواب‌هايم را بوسیده‌ام
حالا مي‌خواهم
از ميان ابهام آينه‌ها
تا ابتداي روشني‌ای كه فقط رويايش را ديده‌ام، بدوم.
و در حوالي فردا
بيندشم
انار را به دستاني خواهم بخشيد...
و دستانم را ...
من به حوالي دورتر از دستانم مي‌انديشم
دلهره‌ی نبودن
لمس آمدن
و باران
كه گويي حسرتش هميشگي‌ست.
ماه،
و ستاره‌هايي
كه نمي‌دانم در آسمان آنجا هم
رسم سوسو مي‌دانند يا نه!؟
من به دستانی مي‌انديشم
دستانی که هنوز باکره‌اند.
اوجي سبز
فردا
تب تند شعر و ترانه
هم‌آغوشي رؤيا و...
ترس
تبسمی روشن‌
و آرامش ِ هميشگي كلام‌
و باز
ترس
و دلتنگی‌هایی که گویی
با زنجیر به نگاه چفت شده‌اند
من رنگ چشمانی را خواب دیده‌ام
از جنس دعای اول صبح
و بغضی را
که عطر علف می‌داد
حتی زمزمه زیر لب‌اش را شنیده‌ام
حالا
بیهوده گمان می‌برم
میان نگاههایی که چشم بر دستانم دارند
نمی‌یابم‌اش!
نمی‌یابم‌ات!!!
بیهوده!
قرار ما همان
حوالی فردا
من با انار خواهم ‌آمد
و تو
با دستان‌ات!
 
 
                        آریا-31/3/1386
 
نوشته شده در ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط آریا ملکی

 

 

+نوشته شده در شنبه 1386/12/04ساعت10:16توسط آتیلا ملکی | |

خوابم مي آيد!

                        

عادت کرده ام به تنگناي ماندن!!!

                                      

       
من تمامي اندوهي را كه هر شب
با آن كابوس نبودنت را مي ديدم
نه به دست باد سپرده ام
نه در هواي دم به دم،
باراني ِ بهار رها كرده ام
نه در زير درخت بهار نارنج به خاك امانت داده ام؛
هنوز همه را
جايي
ميان زنبق هاي خشك شده دفترم
و راز داري شبانه ستاره ها
به دوش مي كشم
هنوز هم
بعد از عشقبازي مكرر ِ شبانه ي
چشمان و اشك هايم
منتظر مي مانم
تا اتاقم از عطر تن ات پر شود
من هنوز هم
گمان مي كنم
جايي
در نزديكي خلوت خيالم
ايستاده اي
و با دلتنگي هايم دلتنگ مي شوي
نمي دانم روزي
من تمام مي شوم
يا تمامي لحظه هايي كه
سهم بي خوابي هاي شبانه مان است
نمي دانم
تنها ...
راهي كه مي رويم همين است
چه تفاوت دارد
بهار باشد يا پاييز
يا حتي لبخندت آن هنگام كه هستي
و تمام بيتابي هاي من
كه دم به دم بغض شان مي گيرد
و نوازش هميشگي دستانت
بروي اندام ِ هميشه تب دار ِ
دل ام!؟
چه تفاوت دارد
كابوس
در رختخوابم انتظار شب را بكشد
يا رؤيا
وقتي سكوتم فرياد مي زند
:
فردا!
راهي كه مي رويم همين است
فردا!

                                

+نوشته شده در یکشنبه 1386/03/20ساعت12:53توسط آتیلا ملکی | |

   خداي من! ممنونم... همين!                          

                              

فردا آرزوهايمان را بر سر درخت ِ حسرت، دار مي زنند!

                                              

 

اينبار نه حيران فوت كردن و نكردن
نه حسرت پاهاي كوچك در راه مانده
و چشمان هميشه منتظر!
نه دلتنگي
نه پاييز
نه بهار.
حتي نه ديگر باران!
هيچ
گويي تمامي آنچه را كه بايد
پشت سر گذاشته ام.
نه بر دل جايي براي زخمه
و نه بر خيال، آينه اي!
شكستني ها را شكسته و بردني ها را برده اند!
25 يا 35 يا حتي 45 توفيري ندارد!
وقتي نه بهار را مي بينم و نه دلتنگش مي شوم!
سنگ، كاغذ، قيچي... هم تكليف اين همه ارادت به پاييز را روشن نكرد!
من گفته بودم تمامي فصل ها پاييز است
انديشه باطل نكنيد كه نام " پسر بهار " را يدك مي كشم
كه من با پاييز زاده شده ام
بيايد با هم فوت كنيم اين شمع هاي پريشان را
شايد تكليف روشن شد!
شايد!
 
            آریا- بهار 86
 
نوشته شده در ساعت 0:35 توسط آریا

 

جمعه، 18 اسفند، 1385

 
من از ميان دو لحظه ي سكوت
به تمامي حرفهايي مي انديشم
كه بروي خيالم تلنبار شده است
گويي چيزي را جا انداخته باشم
مدام رد مي شوم
انتهاي خط نرسيده
باز مي گردم
از نو همه را مرور مي كنم
كابوسي به روياهايم دست درازي مي كند
ستاره ها خاموش مي شوند
ماه تيره مي شود
و من
ميان تاريكي
نه مي دوم
نه مي ترسم
نه فرياد مي كنم
بغض كرده و همچنان ايستاده
تا شايد
دستاني نور شوند
صبح شود!
آنوقت من خواهم ترسيد!!!
تو هم!
من از قسم هايي كه بشكنم
و تو
از روياهايي كه در آرزوي پنجره
حراج كني
ترسهاي ما دورند
و ما دورتر!
نمي دانم!...
تنها
كاش دستها از نو جوانه بزنند
آنوقت شايد
نه تو بترسي
نه من!
نه ستاره ها خاموش شوند
و نه حرفي تلنبار!
نمي دانم!
                     آریا - 15/10/1385
-----------------
هاي بهار!
برو وقتي ديگر بيا!

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/15ساعت19:21توسط آتیلا ملکی | |

من سکوت مي کنم و تو بگو!

                                 

جاده را مي بيني؟... فقط جاده را مي گويم!

                     


مي‌خواهم
بي‌هراس از تمامي خاكستري‌ها
خواب رنگي ببينم
بايستم ميان اين‌همه روشنايي
نه دست‌هايم را نشان ِ كسي بدهم
نه لبخندم را
چمدان‌ام را زمين بگذارم...
باز كه كني
می‌بینی :
برگ‌هاي پاييز را
و تمامي خواب‌هايي كه روزي قرار بود
رنگي شوند.
آن‌وقت
ستاره‌هاي زرورقي را
در آسمان‌اش بچسباني
مدادهاي رنگي‌ات را بتراشي
و براي خانه‌هايش
پنجره بكشي
دودكش
باغچه
حوض...
و ابرهايي
كه حرفي براي گفتن داشته‌باشند
آن‌وقت...
من مي‌ايستم
تا شايد
صدايي از ميان تمامي روزهاي مه‌گرفته
بيايد
و بگويد:
خاكستري
به روياهايت مي‌آيد.
اما ديگر
نه خاكستري را مي‌شناسم
و نه شب را
هرچه هست روز است و نور!
برگ‌هاي رنگارنگ پاييز 
و پله‌هايي كه
باور دارم
روزي
مرا
به آسمان مي‌رسانند...
مي‌خواهم
بي‌هراس از تمامي خاكستري‌ها
خواب‌های رنگي ببينم،
با تو!
              آریا- 2/11/85

نوشته شده در ساعت 2:10 توسط آریا

+نوشته شده در جمعه 1385/12/11ساعت19:39توسط آتیلا ملکی | |

  

 پاهايم را به کدامين بند کشيده ام، حيرانم؟!!!

                                            

کاش مي توانستم خيالم را عريان کنم!

                                      

                                             
بيا اينبار پشت به هم بايستيم!
و بي بهانه براي آمدن باران دعا كنيم
چمدانهاي ديروزمان را
جلوي اولين خانه اي كه گمان كرديم بي خاطره است جا بگذاريم
و دستهايمان را هم در اولين نسيم رها كنيم
تن هايمان را با آغاز آشنا و
نگاههايمان را با تبسم همراه.
ديگر  نه من زخمي برخيالت مي زنم
نه تو تلنگري به نگاهم!
آنوقت
من لبخند مي زنم و تو
آرام مي شوي
فال حافظ مي گيرم و تو
آرام مي شوي
فروغ زمزمه مي كنم و تو
آرام مي شوي
دلتنگ مي شوم و تو
آرام مي شوي
و من
مبهوت اينهمه آرامش
از نو دلتنگت مي شوم
ستاره ها را دسته دسته برايت شعر مي كنم
و تو تمام روياهاي مرا
در آغوش مي گيري
و باز من از نو دلتنگت مي شوم.
سربه سرم نگذار كه طاقت
اينهمه آرامش نگاهت و دلتنگ بودنت را
ندارم.
نه!
اينبار
چوب حراج به دلتنگي هايم نمي زنم
تنها اگر رو برگردانم
تمامي ماهي هاي سرخ را در نگاهت مي بينم
آنوقت
عاشق مي شوم...
ستاره ها گواهند!
 
                آریا- بهمن 85
نوشته شده در ساعت 2:3 توسط    آریا

+نوشته شده در سه شنبه 1385/11/17ساعت12:45توسط آتیلا ملکی | |

 

گاهي بدون شرح بودن هم لذت بخش است!

                                         

مي خواهم سکوت کنم، همين!

                                      

ايستاده

در پس ديوار شيشه اي

حسرت نوازش باران را آه بكشم

عاشق شدن آسمان را بنگرم و

تازگي تن برگهاي ترك خورده.

پاييز را نفس بكشم

آسمان را مشت مشت ببويم

و بي بوسه

نذر ستاره كنم

و بينديشم

مي توان از نو عاشق شد.

حال كه تمامي آرزوهايم را به دار كشيده ام

حتي داشتن دستاني از جنس نور

معنايي ندارد

دارد؟

آریا-۱۷/۹/1385

-------------

و اينبار اتفاقي از جنس تو!

                      

و دست‌ها

نظم‌ها را برد

بادها

برگ‌ها

و صداها.

دست‌ها

خاک‌‌ها را برد

برف‌ها

ابرها

نشانه‌ها

رنج‌ها

زردها

شب‌ها

ماه‌ها

و حتی فاصله‌ها،

در خطوط منظم

فاصله‌های تعريف شده‌ی خطوط ِ موازي.

دست‌ها

ما را

با هم

تا هم

برد!

آشنا- آبان ۱۳۸۵

نوشته شده در ساعت 1:42 - آریا

                            

حقیقت دارد

من از ابتدای هر باران

قطره‌ای دزدیده‌ام

به سبکی دریا

آشنای دست‌ها

و همه‌ی نگاه‌ها.

این نم‌نم باران تمامی ندارد

هرچه می‌بارد این سینه بیشتر می‌سوزد

و این...

باورم می‌شود که بهانه است:

انتظار نیامدن‌ات.

حتی آن‌روز که حیران این‌همه آشنایی بودم

و پرسیدم:

کجای این نبودن

روزی سرک کشیده‌ای؟!

من

آغاز تمام دلتنگی‌های زمین‌ام

و تو

انتهای بکر زمان.

در نور بایستم و دنبال تاریکی بدوم

لبخند بزنم و نگاه‌ام سکوت کند

دست‌هایت را نوازش کنم و در دل بغض کنم.

تو

مکرر

اشتباه ببینی

و من

اشتباهات امروز را به حساب دیروز بگذارم

و باز

فال حافظ بگیرم.

واژه‌ها را گم کرده‌ام

و نگاه‌ام

در پی آن‌ها می‌دود و دل‌ام...

می‌خواهم تو را

میان شراب‌ ِشعر از نو جان دهم

از نو بخوانم‌ات

و تو

از نو بنویسی

و باور کنی

خیانت به دست‌هایمان نمی‌آید!

باشد!

از نو

به آغاز باز می‌گردیم

بی‌هراس از انتهای زمین و زمان.

نه من قطره‌ای می‌دزدم

و نه تو

اشتباهی می‌کنی!

آریا- ۱۷/۹/1385

------------

تردید داشتم، باشد یا نه...

مثل همیشه، رد شدم!

نوشته شده در ساعت 1:53 - آریا

                               

سه شنبه، ۱۷آذر1385

می‌خواهم فریاد بزنم!

نه جار عقل

نه عشق

نه امروز

نه فردا

نه بودن

نه نبودن!

هیچ...

این‌بار خالی‌تر

گنگ‌تر

حباب‌تر

و پر جرم‌تر از

همیشه.

و شاید...

بی‌گناه‌تر!

حضورم را بخش می‌کنم

هجی می‌گذارم و بعد...

بعدش را قبل‌تر کرده‌ام.

حالا...

من از این دست‌ها گریزان‌ام.

از این نگاه

از این من ِ‌بی من!

از تک‌تک حروفی که نام‌ام را می‌سازند؛

و هر آن‌چه مرا به‌من پیوند می‌زند.

از کوله‌بار سنگین به دوش کشیدن!

و شانه‌هایی که می‌دانم...

پوشالی‌اند!

از همه گریزان‌ام!

گویی باید جایی دیگر

روزی دیگر

می‌آمدم

دست‌هایم را نشان می‌دادم و می‌گفتم

این من‌ام!

من!

وتو...

هیچ!

دستی ندارم

نگاهی

منی

حتی... نامی.

دارم؟

خسته‌ام!

خ... س... ت... ه!

آریا- 17/۹/1385

نوشته شده در ساعت 2:29 - آریا

 

+نوشته شده در جمعه 1385/09/17ساعت11:55توسط آتیلا ملکی | |

   

نه عشقت را مي خواهم، نه بودنت را.

آغوشت را هم، به هر احمقي که دلت مي خواهد ببخش!

براي من تا همين جا، حماقت کافيست!!!

                                         

عشق متعفنت را از من دور کن!!!

من از نگاه هر جايي ات خسته ام.

دور شو از من!

                                    

 

 

می روم... نمی دانم به کجا...

نمی دانم چه زمان پاهایم عزم بازگشت کنند.

نمی دانم وقتی می روم لبخندی بدرقه ام می کند یا نه...

نمی دانم وقتی نیستم دلی دلتنگم می شود یا نه...

نمی دانم وقتی آمدنم دور شود چشمی چشم انتظارم می ماند یا نه...

هیچ نمی دانم.

تنها می دانم باید بروم.

مراقب دلهایتان باشید...

نکند سرمای پاییز بر دلهایتان بنشیند.

هر چه باشد دلهایتان آنقدر ظریف است که می ترسم پاییز...

آریا به فدای دلهای بارانی و چشمان بهاریتان.

باز هم می گویم...

مراقب دلهایتان باشید. مراقب دلهایتان باشید

                                                                   آریا ملکی-1۵/7/۸۵

 

                         

تو بمان!

من می روم...

اینبار من کوچ می کنم...

می روم تا تو هوای رفتن نکنی...

می روم تا تو فردایت را به حضور ِ امروز من نبازی.

من می روم.

اما تو را به باران سوگند...

آن زمان که آریا دور شد از نگاهت،

آن زمان که حضورم رنگ باخت در آرزوهایت،

هر زمان که باران را باریدن گرفت،

من را به یاد آر...

تنها همین...

آریا را در باران به یاد آر...

                             

                                .....              

باز من اينجا نشسته ام منتظر ِ تو و تو...

در خيالت به دنبال خيالم گرگم به هوا بازي مي كني و هي دلتنگم مي شوي.

هي من گم مي شوم در تو و تو مرا در نگاهت از نو ميابي!

هي تو حل مي شوي در من و من با دستانم از نو تو را جان مي دهم.

هي نوازشم مي كني و من در سكوت در نگاهت خيره مي مانم.

هي انتظار مي كشي من دلتنگ تر شوم و من باز سكوت مي كنم.

و من...

اينجا نشسته ام مدام به رج بغض هايم افزوده مي شود؛

هي زمزمه مي كنم" پس كجايي؟!"

تو در خيالت هي بغض مي كني و هي دلتنگي... هي بيقراري... هي صدايم مي

كني...

اما من اينجا چيزي نمي شنوم!!!

هي گمان مي كنم دور مي شوي و من مي مانم و نبودنت.

هي گمان مي كنم سايه مي شوي و من مي مانم و نداشتنت.

و تو...

گمان مي كني آریا تلخ مي شود و تلخ تر!

گمان مي كني آریا سرد مي شود و سرد تر!

تو نمي خواهي داشتن ِ آریا برايت خيال باشد؛

و من...

نمي خواهم مسح دستانت برايم آرزو شود.

نمي خواهم شب بميرد و من و تو بمانيم و يه دنيا حرف ناگفته!

نمي خواهم همه باور كنند كه تو نيستي!

تا به كي من بايد اينجا بنشينم و تو آنجا حسرت شكستن سكوت من را داشته

باشي؟

تا به كي بايد پنهاني عاشق باشيم؟

از نو بخوان... مي دانم كه تو هم دلتنگي.

مي دانم كه تو هم بيتابي!

مي دانم كه تو هم سرگرداني!

و تو...

مي داني كه من...

هنوز هم ساده ام!

هنوز هم باور دارم كه تو نزديك تريني.

.

                                ......                              

من با تو از زلالي باران گفته ام و صداقت آينه.

من با تو از شفافيت خيال گفته ام و شيشه اي بودن رؤيا.

من با تو از فردا گفته ام و يك عمر سكوت.

من با تو از عشق گفته ام و تا به هميشه حسرت.

من با تو از بودن گفته ام و اينهمه جاده.

تو با من از آریا گفتي و باران.

تو با من از آریا گفتي و بودن.

تو با من از آریا  گفتي و ماندن.

تو با من از آریا گفتي و اينهمه پرواز.

تو با من از دلتنگي گفتي و...

حالا من بگويم دلتنگت هستم،

حالا من بگويم بي تو اين دلتنگي ها دارد كلافه ام مي كند،

حالا من بگويم اين نگاه هميشه در انتظار ديگر تنها شفافيت رؤيا را مي

بيند.

حالا من بگويم دلم هواي عطر محبوبه شب ها را كرده است و خيره شدن در

نگاهت را.

حالا من بگويم حضور نگاهت برايم طعم خوش سكوت ِ مهتاب را دارد.

حالا من بگويم لمس خيالت لحظه اي فراموشم نمي شود.

حالا من بگويم تو برايم آواي باراني!

گيرم بعد از آن باران هم آمد.

حسرت اين همه سال بي باراني هم سراب شد.

تو هم در باران بازو در بازوي ِ من پرواز كردي،

چتر هم نداشتيم،

خيس هم شديم،

مشت هايمان را هم از باران پر كرديم و مستانه سر كشيديم،

همديگر را هم به دانه هاي باران قسم داديم كه پونه ها را فراموش نكنيم.

مدام هم حرف هم را قطع كرديم كه زودتر بگوييم "دوستت دارم"!

وقتي قرار نيست بماني و بمانم، ديگر چه فرقي مي كند؟

ديگر چرا راه به راه به اين دل شراره شراره شده اميد واهي بدهيم؟!

ديگر چرا راه به راه زمزمه كنم تا هميشه مال من باش؟!

ديگر چرا راه به راه در نگاهم خيره شوي و بگويي آریا  مال ِ من هستي؟!

ديگر چرا راه به راه همديگر را گول بزنيم كه سهم هم هستيم؟!

مي داني چقدر از ته دل دعا مي كنم كه از اين خواب بيدار نشوم؟

مي داني چقدر به اين منطق باور داده ام كه سكوت كند؟

لابد تو هم چيزهايي را پس زده اي تا به اينجا رسيده اي.

از چشمانت مي خوانم كه از آمدن فردا مي هراسي.

بيقراري نكن...

سهم تو از من، آریا  است كه همان ابتداي راه به نگاهت بخشيدم!

و سهم من از تو همان همه اي است كه از آن بي نصيبم!

بعد از اين اگر نباشي و نباشم چيزي از نازنين باقي نمانده كه ببخشد!

من نگران اينهمه تكليف كه سرگردان نبودنمان مي شوند، هستم!

اگر اين رؤيا تمام شود، تكليف اين همه دانه هاي باران نگاهمان چه مي

شود؟

تكليف اين همه انتظار ِ باران چه مي شود؟

تكليف اين همه سكوت ِ خفته چه مي شود؟

اصلا" تكليف عطر مريم ِ نوشته هايم چه مي شود؟

نوشته هايم بدون تو و باران و سكوت و عطر مريم، ديگر رنگي ندارد!

دارد؟...

من نگران دلهايمان هستم!!!

آریا- ۱۵/۷/138۵

-------------

نمي داني با دلم چه كردي وقتي كه گفتي دلتنگي هايم دارد رنگ "لوسبازي"

مي گيرد! نمي داني چه كردي!

نوشته شده در ساعت 19:20 - آریا ملکی

                

                                              

+نوشته شده در شنبه 1385/07/15ساعت12:54توسط آتیلا ملکی | |

 

تا به کي فريادم را با بالشم خفه کنم؟

                                              

دلم مي خواست دنيا را وارونه مي ديدم!

                                 

قاب پنجره براي چشم انتظاري هايم، عجيب تنگ شده است!

                                                   

                                   

                     

مهربانی گفت :"تنهايی هايت را از جنس ديگری کن تا دلتنگی هايت عطر سکوت نگيرد."مهربانم! آریا می داند که دلتنگی با او خواهد ماند، همان طور که عطر تنهايی کنج کنج خيالش را از آن خود کرد. روح پر خروش آریا طلسم شده ی سرزمين دلشدگان است. ابليس نيت کرده بود به جرم عشق بر تار و پود احساسم قفل خاموشی بزند تا بسوزم و دم نزنم. تا بمانم اما نباشم. می خواست آریا را در خيالش به اسارت ببرد. اما... من هنوز هم هستم، من هنوز هم می توانم قلم بزنم. پس، خوبه من! همانطور که تو خواستی اينبار به زبان شعر سخن می گويم. به زبان شعر از دلتنگی های بی دغدغه ام می گويم. به زبان شعر از ميهمانی ستاره ها می گويم. به زبان شعر عاشق می شوم. من می نويسم چون در محضر عشق اگر عاشق باشی و ننويسی سوگند ها را شکسته ای. من سوگند ياد کرده ام آریا باشم و عاشق. من می نويسم... .

***

خيالت را به باد سپردم

تا رها شوم از دلتنگی

نگاهت را به خواب سپردم

تا دور شوم از عشق

تو را دفن کردم در

لحظه لحظه گذشته فنا شده ام

تا از خاطرم پاک شوی اما...

تو در يادم

هنوز هم به پر رنگی آفتابی!

بهترينم! با من بمان!

 

                                ........

خسته از گذر سالها اعتماد حال به جايی رسيدم که حتی نمی توانم به نگاه سرگردان خود در ميان غبار آينه اعتماد کنم. من به کدام جرم بايد تو را در لحظه لحظه گذشته هايم داشته باشم؟ من به کدام گناه ناکرده و نابخشوده بايد افسوس حضورت را در خيالم ماندنی کنم؟ من به کدام لحظه نامقدسی بايد آن باشم که تو می خواهی؟ من می خواهم خود باشم. آریایی از تبار مهربانان با خيالی به زلالي باران! من هر آنچه داشتم به نگاهت بخشيدم دريغا که تو نتوانستی پاکی احساسم را از ميان جملات پر از خاموشی ام بخوانی. من تو را می خواستم چرا که تو گذشته و حال و آينده نيامده من بودی! افسوس... . تو رفتی در حالی که حتی شهامت اين را نداشتی که دليل رفتنت را در ميان سکوتم فرياد کنی و من سالهاست به اين می انديشم که ای کاش تو من را نه برای آنچه که نبودم بلکه برای آنچه که هستم بدرود می گفتی!!! افسوس که تو ...

***

«آواره... »

سکوت، وهم را در نگاهم پاشيد؛

هر آن هنگام که تو

فرياد را در بستر ترس خوابانيدی.

هيچ از بودنت نخواسته بودم

جز

لمس دقايق با تو بودن!

به جرم کدامين خيال

پرواز نگاهت را از من گرفتی؟!

تو بگو

کدامين ترديدم

لبخند عشق را به قتلگاه کشانيد؟!

تو خود می دانستی؛

بی دلواپسی هايت

دفتر زندگانی ام به انتها خواهد رسيد!

می دانستی هيچ نگاهی

پريشانت نيست.

پس در حسرت کدامين نگاه

آواره بيابان ها شدی؟!

آوارگی بر تو باد!

که بودنم را به هيچ پنداشتی.

سکوت در نگاهت جاويدان!

که آریا را

به ورای خاموشی کشانيدی!

                                              ........

نه آریا! تو درست بشو نيستی! می دونی چيه؟! خودتم خوب می دونی که اين آدما بهای محبت رو نمی دونن، اما نمی دونم بازم چه اصراری داری که بهشون بفهمونی عشق چی چيه!  آقا آریا! اينجا همه به همون سوسوی ستاره بودن قانع اند، اونوقت تو چطور می خوای بهشون بفهمونی که می تونن ماه باشن؟ نه!!! آریا! بهتر نيست که تو هوای دلت رو داشته باشی که يه وقتی از ماه بودن خسته نشه و هوس ستاره شدن نکنه؟! تو رو چه به ماه کردن اين جماعت؟! آدم  خوب! توی هوای غرورت رو داشته باش تا يه وقتی سر هيچ و پوچ زير اين نگاههای پر از حسد خورد نشه! بس کن اين همه دل سوزوندن برای کسايی که لايق دل سوزی نيستن! بس کن از ماه گفتن رو! بس کن پشت هم لبخند زدن رو!بس کن محبت کردن رو! آقا اریا! تا بيش از اين خورد نشدی دست از سر اين آدما بردار! اينجا همه دنبال يه فرصتن تا يه دل رو لگد مال کنن. تا يه آدم رو به نيستی بکشن. تا حسرت به آرزوهای يه نگاه بپاشن. اونوقت تو نشستی و هی برای گل دادن آرزوهای اين جماعت دعا ميکنی؟ اونوقت تو نشستی و تند تند براشون از گلبرگای گلای اطلسی نذر می کنی که يه وقتی نگاهشون به جاده ای خيره نمونه؟! آریا جان! تموم کن نابوديه خودت رو! تموم کن به حراج گذاشتن احساست رو! تموم کن تاراج رؤياهات رو! آریا! اين رو باور کن که اينجا نه کسی ماه هست، نه اينکه کسی ظرفيت ماه شدن رو داره! اينجا محبت مرده. مهربانی تباه شده. عشق رنگ باخته. اينجا آينه هم در حسرت سکوتی بی سؤال باقی مونده! فراموش کن ماه و ماه شدن رو! فراموش کن... .

***

چه ارزان تنهايی هايم را به نگاهت فروختم.

بر سر کوی آرزوهايم جار می زدی:

شعر می خرم نگاه می خرم عشق می خرم

تو آمده بودی مرا خريدار کنی يا

تکه پاره های احساسم را خريدار شوی؟!

و من چه ساده لوحانه

لرزش تار و پود خيالم را

به هوای نگاه بی آرزوی پرواز تو،

به حراج گذاشتم!

ای کاش تو لايق بودی!!!

 

               

                                              ........

آریا! باز چه شده است؟ چرا نگاه به در و ديوار می دوزی و بعد سر به آسمان بلند می کنی و آه می کشی؟ چرا باز بغض بر صدايت نشسته و تو بودنش را انکار می کنی؟ چرا در چشمانت قطره اشک موج می زند اما اجازه جاری شدن را به آن نمی دهی؟ آریا! باز دلت از کدام نگاه، از کدام کلام، از کدام آه، رنجيده که اينطور خاموش بر گونه های احساست سيلی می زنی؟ باز کدام خيالی دلت را سنگين کرده که اينطور به خنده های معصومانه ات غل و زنجير بی تفاوتی زدی؟ آریا چه شده است؟... آریا! فريادت را در مرداب سکوت دفن نکن. فرياد کن تا همه بدانند...به جرم کدامين گناه گل بوته ی ماتم در نگاهت کاشته ای؟... به جرم اعتماد؟!!! ... در اين دنيای رنگ رنگ، که هر آنچه می بينی خاکستری ست؛ جرم سنگينی داری. اما... تو خود می دانستی که سالهاست در واژه نامه اين مردم کلمه اعتماد حذف شده است، پس چرا...؟! آریا تو نيز اين واژه را از خيالت پاک کن. لبخند بزن به تمامی دلهايی که به عطرشان اعتماد کردی. لبخند بزن آریا.

***

فريادم در گلو خفته است.

اشکهايم جسارت فرو ريختن در خود نمی يابند.

نگاهم را

 ماتم رخت بر تن کرده است.

سکوتم را نشکستن انديشه است.

و دلم

نخواستن را در تپش هايش هجی می کند.

بودن را نمی خواهم.

من خود را در ابديت جستجو می کنم.

بايد رفت.

فرصتی برای ماندن نيست.

                   

                                                    ........                                     

نمی دانی چه دلتنگ صدای مهربانت هستم! نمی دانی چه پريشان، به خيالت می انديشم. نازنينم! با بهار آمدی و من کودکانه آمدنت را به فال نيک گرفتم. از دلتنگی هايت گفتی و از دلتنگی هايم پرسيدی و من باز کودکانه از آرزوهای بر باد رفته ام گفتم. در نگاهم خيره شدی و من باز کودکانه در نگاهت، ماندن را جستجو کردم. از عشق گفتی و من انديشيدم :"چه زيبا عشق را می شناسد. حتما" مجنونیست  در حسرت مجنون ماندن!" گفتی در جستجوی محبتی. گفتی در حسرت نگاهی صادقی. گفتی می خواهی عاشق شوی. گفتی می خواهی بمانی. گفتی می خواهی تکيه گاه شوی. تو گفتی... اما... من نبايد باور می کردم. من نبايد باور می کردم آریای تو شده ام. باز هم کودکانه به خيالاتم رنگ واقعيت بخشيدم. و تو... نيامده رفتی!!!

***

دلتنگی هايم را بر دوش ابرها سوار کردم

تا با هر نسيم هم سفر شوند.

تا جاری شوند

             و بهانه ای شوند برای جاری شدن.

خيال شيشه ايت را مکدر نکن

من با غربت زاده شده ام.

آسوده باش!

آریا به بال تمامی شاپرک ها سوگند ياد کرده است

              که اينبار

به هيچ خيالی دل نبازد.

              مهربانم! آسوده باش.

                                                          آریا-۵/۷/۱۳۸۵

                 

+نوشته شده در پنجشنبه 1385/07/06ساعت13:38توسط آتیلا ملکی | |